دیدم ادعایی مطرح شده است که ژاپن حتی قبل از پیشرفت های چشمگیر بعد از جنگ جهانی دوم به این سو هم ملت پیشرفته ای بود  و بعد از آن هم با تکیه بر همان نظم و عزم قوی کاری به یک کشور توسعه یافته بدل شد، این حرف های نئولیبرال ها مبنی بر سودمند بودن تعامل با دیگر کشورها و تجارت و مانند آن را نباید جدی گرفت، این حرف ها عمدتا شانتاژ استعمارگران است که چشم ندارند پیشرفت ما را ببینند و هر ملتی باید روی پای خودش بایستد و غیره، اما قضیه چیست؟

 

از قضا ژاپن مثال جالبی است، گفته اند که ژاپن به مدت دو قرن از اوایل قرن ۱۷ کشوری بسته به روی دنیا و “خودکفا” بود (دوره موسوم به توکوگاوا)، کشوری فئودالی و سنتی که بعد از جنگ های داخلی متعدد نوعی صلح را تجربه می کرد و البته تجارت با دیگر کشورها و ارتباط با آنها مجاز نبود. یحتمل دلیل حاکمان ژاپنی این بود که خوبیت ندارد چشم و گوش مردم زیاد باز شود و دغدغه حفظ ساختار اجتماعی سنتی را داشتند. نارضایتی داخلی زیاد بود، ولی شکست آنها در سال ۱۸۵۳ از نیروی دریایی امریکا و ژنرال پری، ناکارآمدی را عیان کرد. در عمل بنادر این کشور را  “به زور” به روی تجار اجنبی گشودند و آن سیاست خودکفایی به سر رسید. البته این “زوری” عمل کردن خیلی هم بد نبود؛ در پژوهشی نشان داده شد که تجارت آزاد در آن دوران ثروتی معادل با ۷ درصد جی دی پی برای ژاپنی ها به ارمغان آورد.

 

کسانی از اهالی قدرت که شکست را تحقیر آمیز می دانستند و فهمیدند عقب مانده اند، اصلاحات گسترده ای را دنبال کردند که به نام امپراتور ۱۶ ساله ژاپن میجی نامیده شد. هدف آنها (الیگارش های میجی) تولید ثروت و تقویت نظامی بود و عمدتا سامورایی هایی بودند که فهمیدند این سیستم به شکل قبلی شانسی برای بقا ندارد، سعی در تحول همه جانبه جامعه کردند تا بساط جامعه فئودالی و سلسله مراتب پیشین را براندازند، از جمله در حرکتی تناقض آمیز جایگاه اجتماعی قبلی خود را هم از بین بردند و امتیازهای اجتماعی ویژه سامورایی ها را لغو کردند! (با تلاش برای حفظ منطق مخرب قبلی نمی شود اصلاحگری کرد). با الهام از کشورهای غربی قانون اساسی جدید نوشتند و نهادهایی جدید را ایجاد کردند که البته با نسخه غربی اش تفاوت داشت و بیشتر برای مشروعیت دادن به امپراتور و متمرکز کردن قدرت بود، نوعی دین رسمی که شینتویسم امپراتور محور بود را هم تبلیغ می کردند و تبلیغات رسمی و آموزش هم همه در جهت دادن نوعی تقدس به امپراتور بود که نماد وحدت به شمار می آمد.

 

بوروکرات های این دولت جدید در واقع همان سامورایی های قبلی بودند که شمشیر آویخته و لباس دیگر به تن کرده بودند. الیگارش های جدید که حوصله ظهور خودبه خود طبقه کارآفرین را نداشتند، مجتمع های صنعتی بزرگ (زایباتسو) را برای صنعتی شدن به راه انداختند، کشوری فقیر از نظر منابع طبیعی مجبور بود برای تامین مواد مورد نیاز اقتصادش و زایباتسوها به ارتشی قدرتمند مجهز شود؛ ارتشی که نماد قدرت ملی و کارش فتح مستعمرات بود. ژاپنی امپریالیست اوایل ناموفق هم نبود؛ ژاپن و روسیه را شکست داد و مستعمراتی در کره و تایوان به دست آورد و حتی از خلاء قدرت پس از جنگ جهانی اول نهایت استفاده را برد، ولی وضعیت داخلی تعریفی نداشت، بعد از جنگ جهانگیر اول میل به دموکراسی و آزادی خواهی وجود داشت و پیشرفت هایی هم شد تا از نگاه حمایتگرایانه در اقتصاد فاصله بگیرند، ولی رکود دهه ۱۹۳۰و رواج سیاست های حمایتگرایانه در همه جای جهان، شدت گرفتن احساسات ملی گرایانه به دلیل مشکلات با چین و ناآرامی های سیاسی و اجتماعی باعث ناکامی این حرکت شد، در دو دهه منتهی به جنگ دوم ژاپن سیاستی فاشیستی و به شدت ملی گرا را دنبال کرد که اقتصاد در عمل ابزاری برای سیاست های میلیتاریستی امپراتور بود، سرنوشتش هم قابل پیش بینی بود و در توبره مارگیری امریکا افتاد.

 

مک آرتور آمریکایی بعد از اشغال ژاپن تحولات زیادی را ایجاد کرد و خواست نوعی سوییس در آسیا را ایجاد کند، نظامیان و سیاستمداران پیشین و مدیران اصلی زایباتسوها را برکنار کرد و قوانین ضد تراست و انحصار را ایجاد کردند و خواستند اقتصاد را غیرمتمرکز کنند و آزادی هایی نظیر حق رای زنان و مانند آن هم داده شد. ولی جنگ سرد و به پیروزی رسیدن کمونیست ها در چین و اقبال یافتن اندیشه های چپ در ژاپن کار را به سوی دیگری برد، برای نغلتیدن ژاپن به دامن کمونیسم و موازنه قدرت، به دنبال ساخت یک کشور قدرتمند متحد خود رفتند، روالی که بعدها برای سنگاپور، کره جنوبی و تایوان هم دنبال شد. تمرکز زدایی از اقتصاد متوقف شد و بسیاری از سیاستمداران و رهبران پیشین دوباره به کار فراخوانده شدند و روال پیشرفت جدیدی شروع شد و به “۲۰ سال از دست رفته” رسید و بقیه را هم که می دانیم.

 

منافع تعامل و تجارت با دنیا برای پیشرفت یک کشور نیاز به تاکید ندارد، ولی درسی که می توان از تجربه ژاپن گرفت اینست که از قضا دستاوردهای آنها به هیچ رو مقاومت در برابر دستاوردهای غرب نبود، بلکه نکته در پذیرش آنها (به قول فرنگی ها “اداپت اند ادپت”) است که جز در یکی دو دهه آخر متوقف نشد. بدترین اتفاقی که می تواند الان بیفتد الگوگیری از یک حکومت میلیتاریستی مثل ژاپن قبل از جنگ دوم است، ما برای پیشرفت،راهی جز “تعامل همه جانبه با جهان” و دور شدن از سیاست انزواگرایانه نداریم، البته این کار به دلایل متعدد ساده نیست. والله اعلم.

 

https://goo.gl/6VSBga

 

کانال راهبرد

@RahbordChannel

۲ دیدگاه برای “افسانه چشم بادامی ها و تعامل با جهان!”

  • ایرج گفت:

    سلام استاد گرامی،
    فکر کنم این جمله زیر احتیاج به تصحیح دارد:
    امپریالیسم ژاپنی ها اوایل ناموفق هم نبود؛ ژاپن و روسیه را شکست داد و مستعمراتی در کره و تایوان به دست آورد.
    اگر اشتباه نکرده باشم چین و روسیه را شکست داد.
    پاینده باشید
    دوستدار شما .. ایرج

    • AmirHosseinKHQ گفت:

      زنده باشید، بله منظور رویکرد امپریالیستی آنهاست، یعنی ژاپنی که حال و هوای امپریالیستی شدن داشت، ولی اصلاح می کنم، سپاس از توجه

ارسال دیدگاه